دست های
زنجیره ای
رو به خدا
در
لابه لای
دعا های
نا مأنوس
همه چیز
معکوس
معکوس
در سحرگاه صبحی
که مرا به دار می آویزند
تو را هم آغوش
شیطان صفتان
پس ازمرگم می بینم
روحی سرگردان سبزم
تورا از کدام
خانه پس کوچه های
نامرد بجوید
پس خودت را
فقط خودت را
به جرم
سبز پوش بی گناه
به دار بیاویز
که از هجوم
هوس های بیجا
درامان باشی
بیا به
آنسوی آسمانهای
دوزخ عمرمان نگاه کنیم
دورتر از
فراز و نشیب ها
دستان
حلق آویز شده
طناب
هر لحظه به من
نزدیک
و
نزدیک تر می شود
کمی دورتر از
خودم
انگار خودکشی کرده ام
یک قدم که از خودم
دور تر می شوم
سال های کودکی ام
پیر تر می شود
یک قدم که از خدوم
دور تر می شوم
انگار به پلیدها
نزدیک تر می شوم
یک قدم که از خودم
دور تر می شوم
لطف خدا
از خدا خود دور تر می شوم
آه
چه افسوس
قدم های می گذرد
و
خودم را
آنسوتر از
جهنم می ببینم
و در سکوتی
نا برابر
چه ساده
اعدام می شوم
اینجا
کابل
یا
بغداد
نیست
تهران است
میدان آزادی
صدا مهیب
بمب ؛ خمپاره
بم بم
به گوش می رسد
آمبولانس ها
با صدای بلند
بروکنار
بروکنار
به بیمارستان
نه
به زندان
می روند
زخمی ها
به قتلگاه
و مرده ها
به گورستانی نامعلوم
اینجا
کابل
یا
بغداد
نیست
تهران است
میدان آزادی
انرژی هسته ی نه
آزادی حق ماست
اینجا
کابل
یا
بغداد
نیست
تهران است
میدان آزادی
سبز و سرخ ، آبی
همه با هم
ترور شدن
به خاطر آزادی
نه به خاطر انقلاب اسلامی
اینجا
کابل
یا
بغداد
نیست
تهران است
میدان آزادی
باز هم زد به سرش تا ته باران برود
تا که از خاطر او شکل بیابان برود
مانده ام پشت همین پنجره ها منتظرش
به امیدی که از این سمت خیابان برود
چه زمستان بدی هست که از سرمایش
عاقبت شاخه گل از خاطر گلدان برود
می شود سخت به دستم برسی؟ مطمئنم
آنچه آسان برسد ساده و آسان برود
« به خدا سنگدلی، دل به تو دادن غلط است»
هر دفعه چشم من از پیش تو گریان برود؟
شعرهایم اثری در تو ندارد انگار
مثل این است که هی زیره به کرمان برود
ارسالی از یک دوست
خانم رحیمی
با سلام و پوزش خدمت شما دوستان عزیز.
من تو این چند وقت مریض احوال بودم و روزهای خوبی رو سپری نمی کردم ، تا امروز که تونستم بیام خدمت شما دوست عرض ارادتی داشته و احوال پرسی داشته باشم.
ممنون از ارسال نامه های زیبای شما.
از خداوند بزرگ آرزوی سلامتی و موفقیت شما دوستان رو می خوام.
در امان خدا باشید
در آن سوی خبرها
می نویسند
سیگار مُرد
دود
حلق آویز شد
فیلتر
به حبس ابد
محکوم
و جا سیگاری
آبی بلورین
در امواج دریا ... گم شد
منم رفتم
به انتهای زندگی
در بن بست
ساعت های
مچاله شده
کمی نمانده به انتها
دستان ریز بین
چشمانت
مرا
همچون آخرین ثانیه
فریاد می زند
فریادی
که به گوش من
و مردهای مثل من
نخواهد رسید
اینجا زندگی نیست
اینجا امید برای تو نیست
اینجا فقط
مرداب سکوت صدا نکرده عشق است